|
سرنوشتم اگر این است که میبینم ؟ حكم تقصير قضا را به كه بايد گفت؟ آي خط خوردگي صفحه پيشاني اين همه خط خطا را به كه بايد گفت؟ مو به مو حادثه بارید بر هر بندم تير باران بلا را به كه بايد گفت؟ هر دمی درد ی و هر ثانیه سالی بود ؟ شرح این ثانیه هارا به کی باید گفت ؟ چه كنم اين همه اما و اگر ها را اين همه چون و چرا را به كه بايد گفت؟ گله از هر كه هر كس به خدا كردم
ما چون دو در یچه روبروی هم
آگاه ز هم بگو مگوی هم هر روز سلام وپرسش و خنده هر روز قرار روز آینده عمر آینه بهشت اما ... آه پیش از شب و روزتیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از در یچه ها بسته است نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
آروم تر از پرواز يه شبنم زيرآفتاب آروم تر از نسيمی که ميگذره از چمن ميگذرم از کنارت همدم محبوب من دور ميشم از پيش تو آهسته اما خسته حالا که بوسه ی خواب روی چشمات نشسته حالا ميرم که مهتاب اسم تو رو صدا کرد دست پر از تمنات دست منو رها کرد سياه ترين خاطره تو قصه ی تو بودم تو شعله بر تر از عشق من از سرما سرودم توجلوه ی طلوعی ای همصدای خوبم منو به سايه بسپار من همدم غروبم آروم ميرم مبادا رفتنمو ببينی با چشمای پر از اشک سرراهم بشينی ديگه وقتی نمونده تو دل اين شب تار ميسپارمت به خاطر برای آخرين بار
قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه تو مي دوني تا هميشه..... من به ياد تو مي مونم هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن با نگاه پاک و معصوم........ دل سردمونشون کن تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون
عاشق عاشق
تر نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم كه تو مي دوني،سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو
در دو دنـیا من همه عشق تو می جویم همی راه هجران در پی وصل تو می پویم همی درد گشتی تو،کمی درمان شو ای صاحب جمال من جلال ازصورت نی صورتت جویم همی در دلم دریای عشق توست ، نـور بی غروب راه دل بگشـا که او راز جهان گـوید همی می دهان بـر بند ای چـشم زمینـی خــدا تـــا بگـویم مر ترا آنچیز میـبـیـنم همی بگـذر از دنیا و بنگر قـامت و بـالای دوست تا که خود دریابـی آنرا که همی گویم همی درد عشق و دوری و هـجران یـار دلربا خوشتر است از آنچه در دنیا تو میجویی همی می نگه کن در جهان و حیله ی دنیای دون عاقبت عطـر حـقیقت خود کـمی بویـی همی
گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر مست مستم مشکن قدر خود ای پنجه ی غم من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر چه به میخانه چه محراب حرامم باشد گر به جز عشق توام هست تمنای دگر تا روم از پی یار دگری می باید جز دل من دلی و جز تو دل آرای دگر نشنیده است گلی بوی تو ای غنچه ی ناز بوده ام ور نه بسی همدم گل های دگر باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز اوستادان و فزودند معمای دگ
روزی که تو را دیدم با چهره ی خندانت صد بار صدا کردم اما نشنیدی تو روزی به تو من گفتم ای مهر دل انگیزم من با تو دمی بودم اما ننشستی تو گفتم که خیال من چون باد گذر می کرد بر چشم چو شمع تو یک لحظه نظر می کرد گفتی که خیالت را آخر چه روا باشد وقتی که تو خود دردی بر دل چه دوا باشد
تواين عشق ورفاقت نداشتي توصداقت
همون عهدي که بستي خودت اونوشکستي عجب حوصله داري که بازم گله داري
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت گفتا نشان چه پرسی از کوی بی نشان است گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است گفتم که سوخت جانم از اتش نهانم گفت انکه سوخت او را کی ناله یا فغان است گفتم فراق تا کی گفتا که تا تو هستی گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان است
دل من يه روز به دريا زد و رفت پشت پا به رسم دنيا زد و رفت پاشنه ي کفش فرارو ور کشيد آستينِ همّتو بالا زد و رفت حيووني ، تازگي آدم شده بود به سرش هواي حوّا زد و رفت دفتر گذشته ها رو پاره کرد نامه ي فرداها رو تا زد و رفت هواي تازه دلش مي خواست ولي آخرش توي غبارا زد و رفت خودشو تو مرده ها جا زد و رفت دنبال کليد خوشبختي مي گشت قفلي هم به روي قفلا زد و رفت
برای آخرین بار ، ستاره ! دست نگهدار! فرصت تازه می خوام ، قبل از خدا نگهدار! در حق چشمای تو ، این دل خسته ، بد کرد! دست نوازشت رو ، پس زد و ساده رد کرد! یه وقت دیگه می خوام واسه دوباره ساختن! این خواهش و رد نکن ، ای گل هستی من ! نگو خدا نگهدار ! ستاره ! دست نگهدار ! نذار که جون ببازه یه عاشق بی قرار! به تو قسم که این بار ، گریه ت نمی شه تکرار! دیگه نمی شه تکرار ، اون همه اشک تب دار! می خوام دوباره با تو ، یه شعر نو بسازم ! نذار به جرم دیروز ، امروزم و ببازم ! فرصت تازه می خوام تا با تو پر بگیرم! من هنوزم می تونم به پای تو بمیرم ! گناه دیروزمو ، ببخش و بگذر از من ! هنوز مجالی مونده برای عاشق شدن!
قلبم را تقديمت مي كنم تا بداني بي رياترينم .....
هر بار كه دلم براي گفتن تنگ ميشد،
ميتونم تو لحظههاي بيكسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
|
![]()
Home
|